آموزگار سوم دبستانم تکرار می کرد نویسنده ی خوبی می شوم...داستان های و شعرهایم رتبه آوردند...اما فعلا دست هایم خشکیده اند...همراهی نمی کنند!
مادرم دست هایش درد می کند....اما همچنان قدرت قلمش مرا متحیر می کند...نمیدانم عشق به نوشتن را از او به ارث برده ام یا خیر...!
کاش دست هایم همراهی کنند!
نوشتنم آرزوست!
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت توسط محدّثه| |
بانوی دریا...ما را در سایت بانوی دریا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 22:21
چندسال پیش یه جعبه خرمالو رسید خونمون و زیاد پخته نبودن منم بی صبرانه اونها رو روی بخاری چیندم...تا زودتر بخورمشون اونا هم بیچاره ها تهشون سوخت و سیاه شدن...ولی من عزادار نشدم و با شادی خوردمشون!
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت توسط محدّثه| |
بانوی دریا...ما را در سایت بانوی دریا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 22:21